تمام شد و رفت
ديگر اتوبوس روي ريل نمي چَرَد
و هيچ دستي
روي موهات پرنده نمي كارد
سلام
توي چشمهاي كوچكت
يخ زده تا من .
اينجا ، روي اين كره ي تنها
دعا
فقط به زبان سنگ تعبير مي شود
و در حالي كه ما
به بُعدهاي خود شك مي كنيم ،
آسمان بدنبال دستي مي گردد
كه سنگ بر استواريش حسرت بخورد
وتاريخ
چه مي تواند بكند
جز اينكه با پاهايي بي اراده
روي جسد بي سر اسطوره بخزد
و اشكهايش را
پشت لباس سياهش
پنهان كند ...
تمام !
در این دریده ی بی شک چه می جویی ؟!
پیش از تو
اغراق فاصله
مرا به قله ی نا متورم یک درد برده است
به عروج ناممکن یک آه
به آسمان دچار خاکستری نغمه های پیراهنم ...
به ابری دستهای بیمارم سوگند !
تمام باران را
از یاد برده ام ...
۲۳/۴/۸۷
ببین !
من
بدون تو دارد
دِینش را به گردن کفشهاش می اندازد
برود
گم شوم برای آن خوابهای عروسکی و
چشمهات ،
که هر چه بارم کردند
نام تو بود و نقطه چین ...
انگار که نه انگار پرچین نگاهت ریختنی ست
و تو ، از خدا بی خبر تر از پوتینهات
دارد از حال می رود من
یک شماره کوچکتر لطفاً !
بی خیا لتر ،
دارم لمس می کنم دستهام
با چه شوقی عروس فاصله می شوند
با کفشهایی که خودت را هم بکُشی
به بی رنگِ چشمت نمی آیند دیگر؛
دماسنج دارد می ترکد !
پر رنگ تر !
می روم که نباشد من ، اینجا
که هر چه به دریا بزند ،
دلش برای تو یکی آب نمی رود .
۳۱/۶/۸۲
باران که تمام شد برگرد
برای گندمهای خواب پریده
برای آفت آدمهای مُسری
پاسخ توی جیبم می خشکد
چه چیز عجیب تر از توطئه
برای جهان دستهای آبیت ؟!
لیوانهای خالی واژگون بیچارگی حجیم آدمها را
می کشاندند به انزوای یک دست ،
به جاذبه
به بابا که زیر شکستن خرد می شد
به نان که روی تَرَکها می دوید ؛
ببین چگونه ابرهای منزوی
فرصت توجیه رویش روی شانه ی گندم را
از عقربه ها می دزدیدند ؟!
عقربه های مقدس که زیرشان پای بابا بود
که طوفان را از مزرعه می بردند
چگونه با دهان له شده
سنگینی های سیلی را شهادت بدهند ؟!
این دستهای باد کرده ، ایستاده توی آلبوم
نَه به سبزه های روی سفره ،
به بزرگی تو خیره شده اند بابا !
گناه در تنور هیچکس سبز نمی شود
تقصیر گندم است ونان
که همه مجبورند به اشتباه کردن !
9/ 12/85
بعد از شما
توی باغچه ، حرکت روی مدار بی فعلی بود
و دیگر هیچ شاخه ای از خنده سرخ نشد ؛
پشت پایتان غنچه ی فولادی انگشتهای زمان
توی صورت آدم گُل کرد
و آدم
این نردبام کمر شکسته ،
روی نعش متعفن دیوار
سیاهی خون کبوتر را به داوری نشست ...
اینجا ، پشت گرسنگی این میله ها ،
همیشه دستی توی خورشید کرکس می کارد
و باران تجربه
روی شانه های شکسته ی خاک آه می شود .
بعد از شما
دوباره قلب ترکیده ی زمین آیینه می تپد
و کسی که دارد توی لباسم قد می کشد ،
هنوز هم وصله ی نگاهش را
به جاده می دوزد ...
21/6/86
خاطره
شكافي ست كه روي تمام صندلي هام
ميخ مي اندازد
مي پيچدم تا درد
وقتي شكستن از پنجره بالا مي رود ،
قطره
قطره
سياه مي شوم
مثل آرزوي پرده هاي اتاق
و رگهاي فاسد پا .
23/7/85
برادر مغروق رودهای بی طرف !
اينجا قانون طبيعت بر سنگ مي خشكد
كه تمام هجاها بر تنم روييده بودند
كاش
ديوانه بودم
و انحناي زمين را پايم نمي شنيد
كه يعني برادرم باشي و
در اين لعنت اسيرم كني ؛
كه لبهات سبز مي شدند
بر تمام مساجدي كه سجده كرده بودم
دعا
به سلامتي اين دستها ، براي دستهاي تو !
كه از سرشان زياد است صليب و
كسي
كه ديگربايد به احترامش
يك دقيقه سكوت كني ...
7/10/86
ديگر قرار نيست هيچ دستي
مانع آسمان و باغچه باشد
باران رفتگر خوبي ست
براي حاكميت سايه بر دادگاه
براي سلاح سرد لبخند
و براي جاي کفشی كه ديگر مُرده است
مثل جاده ؛
ديگر دخيل پاهايم را
به گردن پله ها مي اندازم
و صدايم را با دستمال
سنجاق مي زنم به آسمان
تا باد
و زميني دوباره ...
فروردین 84
" برای شهر و کشورم "
حالا که دستهای این خاک
از شانه های من آغاز می شوند
بگذار مادرم بفهمد آدم هم اگر نباشم ،
دست مترسکهارا از پشت می بندم ؛
از من که گذشتم
این کله ی کادو گرفته هم به جهنم !
که روی ریل هی جیغ می کشد کچلی تمدن را ...
جیبهایم کو ؟! هی فروشنده !
مادرم کت و شلوار نسیه می خواهد
آب که از سرش گذشت
روسری اش گلدار و اصیل
در دستهای زنان خواهد رقصید
و من می کوبم پا
می کوبم به این بخت ،که برگشت و چپ شدیم .
نه ! بگذار مادر هم بشنود
هی توریست !
ایفل از سینه ی مادر من شیر خورد
و این بچه روی نبض موزه ها
بدجوری آدم حسابی می شود می شود ؟!
مادر ! بزن به تخته !
چشم نخورم ، بیوه بما نی .
3/6/82
چه کسی می داند
تن چه می خواهد از این سکوت مفلوک ؟
و عصیان ِ یک برگ در کدام سلول ِ انسان می درد ؟
لابه های خیس یک کلاغ
و تمام دستهایی که پوچ اند
و منی که هیچ نمی فهمم درخت را ...
4/9/86
بالأخره باران باريد . ابرها از سه روز پيش كرده بودند توي بوق و كرنا كه مي بارد . حصير ، پشت در اتاقها جاسازي شد . حياط خالي شد از چيزهاي باارزش ، از گليم ، كفش ، نان خشك ، آدم ، از حُسنِ يوسف كه سوگلي زن بود .
بيست قدمي زير باران دويد تا هواي دَم آشپز خانه او را بگيرد . « كه كنج حياط هميشه هم دنج نيست . كه زير باران همه چيز خراب مي شود . حالا باران ِ اول آبان باشد يا آخر اسفند .»
اولين باران سال بود .
مرد تا بوي نم دويد توي دماغش ، پريد زير باران . گندم هايي كه با هزار بدبختي كاشته بود ، توي مغزش جوانه مي زدند . كاه ها گوني گوني انبار مي شدند و زمين سبز مي شد روي تپه ماهورهاي ذهنش .
در آشپزخانه اولين باران سال را ديد مي زد كه حصيرها افتادند . بادي كه از بالاي سر مرد مي گذشت مقصر بود . فكر كرد « با اين خانه ، با اين مرد كه تقصيري گردن نمي گيرد . »
گردن نمي گرفت . تنهاچيزي كه هميشه تمام و كمال گردن مي گرفت ، حق استفاده از زمينهاي استيجاري روستا بود . روزي كه روي آنها گندم پاشيد ، باد مي آمد . گندم پاشيد ، عرق ، تمام آبي كه زن برايش گذاشته بود ، زن ، خودش و آرزوهايشان را هم پاشيد . خاك خراشيده و باران نيامده را هم پاشيد .
باران بند آمده بود و نفس زن . كه قاليچه ي جلو در اتاق ، نم و گِل را مي آورد داخل . كه تقصير حصيرها بود يا باد ؟ تقصير خانه بود يا مرد ؟
دمپاييش كه گير كرد توي كاه گل پخش شده توي حياط ، ايستاد . فكر شستن با آبي كه انگشتها را به هم مي چسباند ، موها را به تنش سيخ مي كرد .
غم ، گوشه ي چشم زن و دو خط موازي لرزان ، كش مي آورد توي مردمك چشم مَرد .
كاه گل در استخوانهايش نم پس مي داد . ابرها معلق ماندند بين رفتن و ماندن .
زن بود و دوچين اضافه بر پيشاني مرد و شقيقه اي كه سفيد تر مي زد ، تمام زندگي اش بود دستي كه به در حياط برسد ، چفت را باز كند ، در را ببندد و تمام . مي گفت گله در راه است . مي گفت بايد بروم . مي گفت باران مي بارد .
رعد و برق روي تاريكي مي افتاد . باران از آسمان . گله از دويدن . زن از پشت پنجره . افتاد وقتي جنازه ي مرد را از توي يكي از دره هاي همان حوالي برايش آوردند .
« كه تقصير حصير بود و خانه ، تقصير باد بود و باران . و مرد هيچ گناهي نداشت. »
باد حصيرها راپرت كرده بود توي خانه همسايه وباران ،توي اتاق كولاك ميكرد...
می چرخد . تمام سلولهام ، تمام چیزهایی که ندارم و فکر می کردم مال من اند . دلم می خواست خفه اش کنم و نکردم و چیزی را که نباید می گفت گفت . گفته بودم نمی شود رویش حساب کرد و کسی باور نکرد و حالا که باور نمی کنم مشکلی داشته باشم ، زندگی سازش را مخالف کوک کرده و هی می چرخد ...
تمام درسهایی که هنوز نخوانده ام ، داستانها ، شعرها و نقاشی ها راه می روند . خیلی احمق بودم که زودتر راه نیفتادم و دستهام شکسته بودند کاش ، که اصلاً راه نمی افتادم که آخرش بشود این . دلم می خواست دفترچه ی آبیم را سیاه کرده باشم و زندگی بی دستهای لکدارِ رنگارنگ رنگی نداشته باشد .
که حرفهاش رنگ عوض کرد . دیگر هیچ حرف راستی نشنیدم و خودش بهتر می دانست به سودش است ساکت بماند که مجبور نشوم تمام دختریهام را زیر پا بگذارم و بزنم به داد و فریاد که دروغ می گوید .
مادر هم گذاشته بود بگوید و حتماً نمی توانست کاری بکند که به جای سیلی به صورتم ، زد زیر گریه .
فقط می خواست به نوشته هام اضافه کنم که مشکل من چیزی ست توی سرم که می چرخد و بزرگ می شود و کاری هم نمی شود کرد . نمی شود ...
نمی شود نچرخد ...
مرا نگه دارد و بایستم ..
.که آبروی داستانهای نا تمامم می رود اگر کسی این کتاب را از دستم نگیرد؛ تا سقف را نگه دارم و تمام دیوارها را ؛ که دیوانه ام کرده اند !
بهمن ۸۶
مي چكد مثل جريان مغز
نمي تواند قدغن باشد
براي اين حجم ملال آور ،
فريب سلولها كه جز اينكه
به آرامش حشره ها تجاوز كرده ام ،
اتفاقي نيفتاده است ؛
اتفاق ، به سادگي همين عصرها
چه زود مي لغزد از پشت پنجره
شبيه همين منظره هاي بي كِشتي .
و دريايي كه
قرار بود تمام روشن بيني هاي يكنواخت
به موجهايش سپرده شود
مثل اين دل ...
از چاله اي كه تمام غمش بوي آسمان بود
و آبي كه دستش قد نخواهد كشيد
به خيال مالك رنگ شدن
درست مثل خودمان
كه مي خواستيم صداها را
بدون طواف زمزمه ي گذشته ،
از روي يك پيش نويس ساده بپيچيم ؛
قرار بود اتفاق بيفتد ...
شايد اتفاقي بيفتد و دايره جوانه بزند
لااقل ما ، براي صرف كردن فعلي
كه نبايد به بعد مي رسيد ، يك گوشه پيدا مي كرديم.
۸۵/۲۵/۵
دنیا از این بالا خیلی دیدنی ست و من فقط دلم می خواهد مثل همیشه همین جا بمانم و این سنگهای کهنه ی زیر پایم را تماشا کنم . سنگهایی که نمی دانم چند سال از عمرشان می گذرد . فقط معلوم است گلسنگ خیلی باید پیر باشد که دست طبیعت رویشان کاشته . حتی پیرتر از شاخه های بی ثمر من . شاید پیرتر از پیرمردی که همین روبرو نشسته و یا هی سنگ را خیس می کند یا هی حرف می زند :
« از پیش – بَرد – اومدم . گاهگاهی آدمای عجیب و غریبی میان و زُل میزنن به برد و همون خرابه ها . می گن مال خیلی وقتا پیشه ، صحبت از هزار ساله جونم ! بعید نیست این چهار تا سنگ خودمون هم مال همون وقتا باشن . که می گن موقعی که نه تو بودی و نه من ، خدا اون صخره ی آخرِ مال رو چار تیکه ی بزرگ کرد و دیگه به این برهوتی که قبلاً اینجوری نبود ، گفتن چارپاره . »
سرش را که بلند کرد ، چیزی آشنا در وجود من دید . شاید کودکی اش را که زیر سایه ام جاخوش می کرد ، برگهایی که از شاخه ام می کند ، شاخه هایی که از من می شکست ، یا شاید- برزه- ای که از تنه ام بر می داشت که دیگر شهری ها به آن می گویند - کُندُر – و دیگر افسوسش را نگذاشت من ببینم .
« مادرم می گفت کوه فقط می خواست با تو شوخی ای کرده باشه . خدا به کوه رحم کرد که نمُردی وگرنه با همین دستام تموم خاکش رو می بُردم و می ریختم توی – چَه گَپِه – که نزدیک بود توش غرق بشم . آره ، خدا که بهش رحم کرد ، اسمشو گذاشتن – نَظَر وَرَسته – که همیشه یادش باشه که خدا به یکی مثل اون و یکی مثل تو- که نظرعلی باشی –رحم کرده.
تازه اگرم خدای نکرده می مُردی و کوه ، کاه می شد ، فکر نمی کنم چارپاره دینی به گردن کسی از اهالی مال می نداخت . چون همه دیگه بار و بنه رو بسته بودن که برن شهر ، گله ها رویکی یکی آب کردن و زمینا رو گذاشتن به امان خدا ... حالا سیزده به در به سیزده به در یه سری به مال می زنن و آخرش اونا رو به خیر و چارپاره رو به سلامت ...
دیگه همه چیز خاکستر ... نَه ! بوی خاک می ده ؛ که دیوارا تا به تا شده ن وسقفا تنشونو به تشنگی خاک می مالن و جز من کسی نمونده که تیکه نونشو با هزارپاها قسمت کنه و تیکه آبشو با این سنگ زهوار در رفته ... دیگه دارم کم میارم ... که نمیدونم ...
که تو دلم مونده وقتی مادر زنده بود ، چرا بهم نگفت چطور شد که تو مُردی ؟ با اینکه آقام بودی ، با اینکه ... »
از سنگ که کنده شد ، خش خش گالشت هایش را گذاشت تو جاده و پشت سرش را- که من بودم و چارپاره - نگاه هم نکرد ...
۸۶/۹/۸
و بالا به نام خودش که منعكس مي شود ،
يادش بود بعد از آدم
آدم ديگري خشت بزند
كه انسان باشد : آب
وكشتي سوت بكشد تمام تنم را
وقتي خاطره هاي راكد
از رحم مادر من آب مي خورند .
مادر ، كه هيچ پايم در كفشش جا نمي شود ،
هنوز جاري ست
و هر وقت زمين جاي پايش را
روي پله هاي آسمان كم مي آورد ،
مي بارد به سمت گستاخي هاي فعال تاريكي
توي كوچه اي كه هر چه مي دود ،
نمي رسد به آخرش ؛
زمان ، روي مچ مادرم تاب مي خورد
روي سرگرداني هاي بشر
قوز كرده روي ويرانه ها
و زمين ، پهن زير كوير نگاهش .
در نگاه مادر حوايي ست كه هر صبح
دست مي كشد به پوسيدگي آدم ها
و سلام ، براي كسي كه پاهايش
موج مي زنند به كشتي هاي اقيانوس ،
هرگز نمي ايستد
با مادرم : زن .

